
يه روز تو اتاقم نشسته بودم. بيكار بودم ولي وقت كاري رو هم نداشتم. چقدر جالب. راستش داشتم به گذشته ام فك مي كردم. اينكه چقدر ازش به نحو احسن استفاده كردم. چشام خيره بود و نگاهش كليد برق رو ميخورد. دست خودم نبود. صداي sms گوشيم همه چيز رو خراب كرد. يكي از دوستام بود كه داره فارغ التحصيل مي شه. داشت بار و بنه سفر مي بست. بازگشت به مبدا. ناراحت بود. گفتم ناراحتي نداره حالا انگاري مي خواي بري سفر قندهار. گفت حتي ازاونم بدتره. فكر كردم ديدم راست ميگه. چند سال اومديم دانشگاه ، به دانشكده و دوستامون عادت كرديم حالا يهو دست از همش بشوريم جوري كه بدونيم ديگه توش بازگشتي نيست.
به خاطر همين خواستم كاري كنم تا اينكه بعد دانشگاه هم از هم بي خبر نباشيم. به فكرم رسيد شايد يه وبلاگ كه هر كي بتونه ازهرجا بخوندش فكر خوبي باشه واسه كنار هم موندن. ولي يه مشكلي هست. اگه همه فقط شنونده باشن نميشه. فقط يه نفر بنويسه بقيه بخونن ، خستگي داره ، واسه نويسنده و خواننده.
خب پس سيستم مديريتي رو عوض مي كنيم. . . يه نفر خاطره جالبي از دانشكده يا خوابگاه يا دوران دانشجوييش داره ، اون يكي ديگه مطلب به درد بخوري واسه بقيه داره، حتي يه نفر اهل قلمه و چيزايي نوشته كه برا بقيه مي تونه جالب باشه ، خواهشا بفرستيد برام تا بذارمش تو وبلاگ و بقيه بخونن ، نظر بدن و خلاصه با هم باشيم.
در ضمن اونايي كه رفتن رو هم خبر كنيد بلكه آب رفته برگردد به جوي.
بياين روزهاي خوشي رو براي همديگه بسازيم.
مطلباتون رو به اين آدرس بفرستيد.
E-mail : mathstatblackboard@gmail.com
با آرزوي موفقيت.
۱ نظر:
آخي . دلم پوكيد . يكي نجاتمون داد. دمتون گرم. انشا الله موفق باشيد
ارسال یک نظر